آزی و نی نی

برای فرزندم

<-BlogAuthor->

من مامان آزاده هستم. تصمیم گرفتم تمام حرفهای دلمو اینجا بنویسم تا هر وقت که زمانش برسه در اختیار شما فرزند عزیزم که همه زندگی من هستی قرار بدم که بدونی چقدر عاشق و منتظرم.

كد ماوس



پیوند ها

شکلک

رادین همه زندگی من

منتظرت هستیم...

بهونه ی زیبای زندگی

مادرانه

گالری سیسمونی

یه روزی یه فرشته مهمون خونمون میشه

برای هیچ کس

بابای ملیسا

دنیای سید امیر محمد شمس عالم

امیر حسین جیگر مامان و بابا

نی نی مامان وبابا

آریناجونمی

سه قلو

مرسانا

آشپزی های مامانم

مطالب اخير

پسرک در طیفم

آرشیدا خانم از هفت ماهگی تا یکسالگی

آرشا ی من قلب من تولدت مبارک.

آرشیدا از تولد تا 7 ماهگی

هفته 33

نی نی دوم اومده خوش اومده

ماهگرد 16-17-18-19 ام نفسم آرشا

ماهگرد 13ام.14ام.15ام

آرشا من دواز ده ماهه شد

هوراااااااااااااااااااااااا پسرم یک ساله شدهههههههههههه خداجون ممنونم

ماهگرد یازدهم

خاطرات ماه دهم(عیدت مبارک)

پسرم نه ما هه شدی(مرواریدت مبارک)

پسرکم هشت ماهه شده

آرشا هفت ماهه مامی

آرشا 6 ماهه من

آرشا 5 ماهه من

خاطرات پسرکم در ماه سوم و چهارم

ماهگرد دوم

آرشا در اولین ماهگردش

آرشيو مطالب

1395

1394

1393

1392

1391

1390

پیوند های روزانه

نی نی شکلک

نی نی شکلک3

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 4 نفر
بازديدهاي ديروز : 16 نفر
بازدید هفته قبل : 26 نفر
كل بازديدها : 36181 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

داستان روزانه

.





Lilypie First Birthday tickers

پسرک در طیفم

پسرم

بی قراریهایت را به آب بسپار

اینجا دستی برای آرامش تو رو به آسمان است

چشمانی برای شنیدن صدای تو گریان است.

موضوع :

چهارشنبه 12 خرداد 1395 |

آرشیدا خانم از هفت ماهگی تا یکسالگی

سلام خانوم کوچولو. عسل خانمممم. مهربون.

خداوند تو فرشته کوچولو رو برای مرهم دردهایم به من داد. تو را به من بخشید که حداقل وقتی به سفر معنویم رفتم تو مانند یک کوه پشت برادرت باشی و ازش مواظبت کنی.

دخترکم نه ماه بیست روزگیت بود که اولین دندونت را در اومد.

راستی گلم تو اولین عید رو در کنار مابودی ولی با توجه به مشکلاتی که بوجود اومد ما سفره هفت سین نزاشتیم.

نهم فروردین خونه خاله سمیه برات جشن دندونی گرفتیم . خیلی خوش گذشت کلی کادو گرفتی.

خوشبختانه الان دالی بازی میکنی و خیلیم خوشت میاد از این بازی.

دخترکم هر روز که بزرگتر میشی من خدا رو شکر میکنم که تو سالمی. آرزو دارم که ارشا ی چیزی میخواد با دستش نشون بده ولی تو هر چی میخوای نشون میدی. خدا رو شکر.

دخی طلا من الان درست ی هفته که راه افتادی و آرشا نگاهت میکنه و براش جالبه.

دوست خیلی خوبی برای برادرت هستی . همش میخوای باهاش بازی کنی. براتون سرسره خردیم . تا بلد نیستی از پله بالا بری از سطح شیبدار بالا میری.

دخترم چون پدربزرگم فوت کرده میخوام بعد از چهلمش برای تو و آرشا جونی تولد بگیرم.

امسال متاسفانه در ماه اردیبهشت دو عزیز رو از دست دادیم یکی خاله سودابه دختر عمو معصومه و دیگری پدر بزرگ عزیزم که هردو در مهربانی بی همتا بودن. خدا رحمتشون کنه.

خدا رو شکر که دختر ک مهربون و ملوسم یکساله شد. الهی صد و بیست سال عمری با عزت و سربلندی و سلامتی و پر از اتفاقای خوب داشته باشی.

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم بانوی درخشان آریایی.

مادرت :آزاده 95/3/12

 

موضوع :

چهارشنبه 12 خرداد 1395 |

آرشا ی من قلب من تولدت مبارک.

سلام به پسر عزیزم. آرشا خوشگلم دوستت دارم

از بیست و سه ماهگی تمام روزهایی که باید مثل همه بچه های هم سن خودت در پارک ها میگذراندی در کلاسهای کادرمانی و گفتار گذراندی.

عزیزم روز مادر شد و تو هنوز نمیتوانی مرا صدا بزنی و من در حسرت شنیدن صدای تو چشمانم گریان و دستهایم رو به آسمان است.

دوستت دارم قلب تپنده من

موضوع :

چهارشنبه 12 خرداد 1395 |

آرشیدا از تولد تا 7 ماهگی

سلام عزیزان گلم. آرشا و آرشیدا  خوشگلم.

آرشیدا گلم امروز که دارم برات مینویسم هفت ماه و هشت روز ه ات. عزیزم امیدوارم از دست من ناراحت نشی.  از روزی که از بیماری آرشا همش دلم آشوب و اصلا تمرکز و حوصله نوشتن ندارم.

آرشیدا گلم خدا رو شکر تا روز زایمان مامان رو اذیت نکردی و روز سیزده خردادروز جهارشنبه مصادف بود با  تولد امام زمان (ع) در بیمارستان قایم توسط خانم دکتر دادرس مهربون بدنیا اومدی. کلا دختر ، کم دردسری بودی. بند نافت روز دهم بدنیا اومدنت افتاد.

رفتیم ازمایش تیرویید دادیم ی کوچولوگریه کردی.

آرشا جونم پنج خرداد درست روز تولدت کلاس گفتار داشتی که کلی گریه کردی.  ی کیک کوچولو خریدیم  ولی برای هر دو تا تون بیست و پنج شهریور جشن گرفتیم. خاله ها کلی براتون زحمت کشیدن.

آرشیدا گلم واکسنات رو به موقع زدیم و همیشه عین ی بانو زیبا و متین بودی .

آرشی مامان از پنج ماهگی شروع به قلت زدن کردی و الانم سینه خیز میری و بووه و بابابا میگی.

آرشا جان تمام کلاسهات رو هر روز صبح و بعد از ظهر خاله سمیه میبردت . امیدوارم ی روزی بتونی براش جبران کنی.

آرشیدا جونم سعی میکنم از این به بعد زود وبلاگ شما امیدهای زندگیمو آپدیت کنم.

عزیزم ماهگردات رو میگیرم.

دلم خون. امیدوارم ی روز بیام بنویسم که تمام  روزهای تلخ تموم شده و آرشا داره مثل ی انسان عادی زندگی میکنه و هیچ مشکلی نداره.

 

موضوع :

دوشنبه 21 دی 1394 |

هفته 33

سلام به عزیزان از جان شیرینترم. پسرکم آرشا و دختر عزیزم

الان که دارم این مطلب رو مینویسم روز یکشنبه 94/2/6 هوای  بهاری زیبایی است ولی قلبم درد میکندو غمگین ترین دوران زندگیم را می گذرانم. منتظر معجزه الهی هستم

عزیزانم سال 94 هم فرار رسید. دخترکم ازت معذرت میخوام که نتوانستم برایت هفته به هفته رشدت را بنویسم.

بسیار مشغله کاری داشتم.

دو بار رفتیم سونو و زیبا روی من همه چیزش اوکی بود که سونو هات رو اسکن کردم.

عزیزای شیرینتر از جانم دید و بازدید عید رفتیم و قلب من همش خون بود.آرشا هر جا میرفتیم شیطنت خاصی داشت. هر کس مخصوصا خانواده بابات یک چیزی میگفتن.

عروسی خاله درناز 8 فروردین بود. اصلا خوش نگذشت چون آرشای من همش گریان بود.

آرشا الهی من بمیرم نبینم چشمان زیبایت اشک میریزه.

من و پدرتون به خاطر یکسری از اخلاقای آرشا جون وقت روانشناس گرفتیم.

متاسفانه روز 31 فروردین 94 شد تلخترین روز زندگیم و از آنچه میترسیدم به سرم آمد .

دکتر احتمال اوتیسم داد که با شنیدن این کلمه نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم.

ای کاش خدا منو مرگ میداد این روز رو نمیدیدم.

دکتر ما رو برای کاردرمانی و گفتار درمانی فرستاد .

پسرک شیرینم ،امید زندگی من ، عشق جوانی من ،نفس پیری من کفشهای آهنیم را پا کرده ام و با کمک خدا حتما تو را نجات میدهم از این بیماری.

عزیزم معجزه در راه است. من مطمئن هستم.

پسرم پدرت تا امروز که شش روز گذشته ومن هر لحظه داریم بهت آموزش میدیم.

عشق جوانی من توی کلاسهای کاردرمانی با پدرت میمونی.

آرشا قوی من تو را میپرستم.

پسرکم شبها صد بار میام نگاهت میکنم .اشک میریزم. تا سرم را روی بالش میگذارم دلم برایت تنگ میشه.

پسرکم روز مادر اومد و من صدای زیبای تو را امسال نشنیدم.

تمام کلماتی که یاد گرفتی رو الان بندرت بیان میکنی شاید هفته ای یکبار.

میدونم که تو بزودی به روال عادی زندگی برمی گردی.

پسرکم تمام خاله ها و مامان میتی و دایی محمد بسیج شدن هر لحظه بهت آموزش میدن.

تکونای دخترکم که به من نیرو میده که صبور باشم. و من مطمئنم دخترکمون بدنیا بیاد آرشا جونم حالش کاملا خوب میشه و با خواهر کوچولوش بازی میکنه.

پسرکم تو پسر منی و خواهرت دختر م. شما هر کدوم برای من یک تکه از قلبم هستین.

عاشقانه میپرستمتان.

«فبأي آلاء ربکما تکذبان»

موضوع :

يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 |

نی نی دوم اومده خوش اومده

سلام به عزیزان از جان شیرینترم پسرکم آرشا و دخی طلا مامان

مطالب رو دارم از اولین روزی که بی بی چک مثبت شد تا روزی که جنسیت نی نی مشخص شد رو باهم مینویسم.

با شروع پاییز سال نودو سه احساس ضعف شدید میکردم و همش خسته بودم. یک حسی به من میگفت که باردارم. درست روز 13 مهر ماه که عید سعید قربان بود بی بی چک گذاشتم و جواب مثبت شد. ولی چون از زمان پریود سه روز جلوتر بود به کسی چیزی نگفتم .به باباتون گفتم یک بی بی چک بخره گفت چیه بازم فکر بیخود میکنی. مثل همیشه به من توجه نکرد ولی بی بی چک رو خرید. روز 15 مهر ماه مثبت شد که من براش اس زدم که دیدی من درست میگم. البته قبل ازاینکه بی بی چک اول رو بزارم بهش گفته بودم که منو مسخره کرده بود..

بالاخره 16 رفتم آزمایش دادم و جواب آزمایش مثبت شد. درست از 12 مهر یادمه که ویارم شروع شد. هر روز صبح بیحال بودم. الهی برای آرشا بمیرم صبح پامیشدم بهش شیر میدادم ترو خشکش میکردم دوباره میرفتم روی تخت دراز میکشیدم. بچه ام منو نگاه می کرد این مامان من شیر زنی بود چرا اینقدر تنبل شده. یکی از کارایی که آرشا میکرد ادا بالا آوردن منو توی صبح در میاورد. که خیلی خنده داربود.

اولین سونو  و اولین دیدار ما ششم آبان بود. که دکتر زمان زایمان رو 30 خرداد 94 داد. و گفت هیچ مشکلی نیست و قلب کوچولوت داره میتپه. خدا رو شکر

متاسفانه من دو بار پشت هم سرما خوردم.

مشکلات کاری و مالی هم غوز بالا غوز شدن.

هر روز آرشا رو میبرم خونه مامان میتی .

دومین بار که سرماخوردیم یک هفته رفتیم خونه میتی موندیم که خیلی خوب بود استراحت کردیم.

از طرفی دیابت بارداری هم  منو اذیت میکنه.از روز اول رژیم گرفتم .17 آذر ماه رفتیم سونو nt که هزار الله اکبر همه چیز خوب بود و این دومین دیدار منو شماست .

عزیزم خانم دکتر گفت بهت قول نمیدم 90 درصد دختر ه  . من واقعیتش سلامتی شما برای من از جنسیت مهمتر بود که خدا رو شکر سلامت بودی.

چون الان سی و پنج سالمه دکتر گفت برای اینکه از سلامتی جنین مطلع بشین و خدای ناکرده مشکلی نباشه برید آمینو سنتز .

آمینو سنتز خیلی برای ما استرس آور بود. 3وم دی برای مشاوره رفتیم . که دکتر دلایلی آورد که من و پدرت برای اینکه خیالمون راحت باشه قبول کردیم که انجام بدیم.

وقت آمینوسنتز 9ام دیماه روز سه شنبه ساعت  دوازده  ظهر بود. عزیزم وای اگه بدونی این دکتر بی وجدان چقدر ما رو معطل کرد. ساعت سه ونیم نوبت من شد. از زمانی که آمپول رو گذاشت روی پوستم تا اینکه از کیسه آب مایه آمینو رو کشید بیرون فقط برای سلامتیت صلوات می فرستادم. خدا رو شکر به خیر گذشت.

بعد از تموم شدن کار خانم دکتر گفت چه آب خوشرنگی توی کیسه آب نی نی ات هست. تو دلم گفتم نی نی من خوشگلهههههههههههه. دکتر گفت احتمالا دختر پاهاشو بسته سخته تشخیص دادن. فدای نی نی با حجب و حیا خودم برم. ولی گفت پشت جفت خون آبه میبینم. خونریزی نداری که این منو خیلی ناراحت کرد. 

عزیزم جواب آمینو اومد و خدا رو شکر مشکلی نیست.

سونو سوم تاریخش 20 دیماه بود . تا بیستم جواب آمینو نیومده بود . دیگه امروز مشخص شد. شما دخی طلا هستین.

جواب آمینو 25 ام دیماه اومد . عزیزم حرکتت رو از هفته 17 احساس میکنم. عشق من

دخترم الان 22هفته و چهار روزه ته . شما دختر خوب و قوی هستی. انشاالله که همیشه قوی باشی دختر دردانه عزیزتر از جانم.

اینم تو و آرشا جونی.

عاشقانه دوستتان دارم.

 

موضوع :

شنبه 27 دی 1393 |

ماهگرد 16-17-18-19 ام نفسم آرشا

سلام به دردانه ترین پسر روی زمین آرشا عزیزم.

پسرکم پیشت شرمنده شدم از اینکه اینقدر دیر وبلاگت رو به روز میکنم.

عشقم روزهای خوب و شیرین و سختی رو پشت سر گذاشتیم. شانزده ماهگیت یعنی اوج فضولی پسرک. همش جلوی یخچال داشتی با آبریز یخچال بازی میکردی . تا متوجه میشدم زندگیمون خیس آب بود .

دایم در حال گم کردن پستونکتی.

خوشبختانه غذا خوب میخوری . ولی دادن قطره آهن بهت مکافاتیههههههههههههه  

عزیزم توی ماه هفدهم که  شروعش با ماه محرم بود من و تو وبابایی به شدت سرماخوردیم که برای من از همتون شدیدتر بود.

شبی که طب کرده بودی و دماغت گرفته بود تا صبح نخوابیدی. الهی من بمیرم ناراحتی تو رو نبینم. حالت که خوب شد من و تو خاله سمیرا و عمران رفتیم حاج حسین کباب خوردیم وای که چقدر تو خوشحال بودی وقتی با عمران هستی  همیشه شادی.  (15 آبان ماه نودو سه). اون شب تا صبح توی خواب میخندیدی.

عمه ات اینا اومدن خونه ما و کادو خونه رو آوردن. تو اصلا خوشت نمیومد هومر و سپهر به اسباب بازیهات دست میزدن.

عزیزم ماه هجدهم یعنی تزریق واکسن 18 ماهگی که خدا رو شکر زیاد تب نکردی ولی موقع تزریق به شدت گریه  کردی. رفتیم درمانگاه کلی خانم پرستار نازت کردکه چه پسر خوشگلی. یک کلاه خوشگل برات خریدم که خیلی بهت میاد.خونه مامان گلی رفتیم. عمو آرشت از تهران اومده بود رفتیم خونه مامان گلی . کلی عموت ازت عکس گرفت. کلا حریف سپهر و هومر هستی و کسی نمیتونه بهت زور بگه. خاله سمانه اینا از تهران اومده بودن خونه مامان میتی . خدا رو شکر بعد تزریق واکسن تنها نبودیم. کلی با پارسین بازی کردی.  شب یلدا امسال رو خونه مامان میتی بودیم. خیلی خوش گذشت. امسال عسل مامان شام سبزی پلو با ماهی خورد. هندونه خورد. قربون شکم کوچولوش برم.

ماهگرد نوزدهم و الان میتونم بگم پسر تنبلم تازه میگهههههههههههههه عب یعنی آب   . آرشا جونم در حرف زدن تنبل هستیییییییییییییی والبته این کلمه رو آخرای ماه هجدهمت شروع کردی. اول غذا خوردن میگی عب. هر چیزی میخوای رو با اشاره و منو به سمت چیزی که میخوای هل میدی.  یعنی من عاشق این کاراتم.

دو تا پستونکات رو با هم میندازی توی دهنت. عشقی هستی واسه خودت عزیزم.

پسرم تو قلب منی و من تو رو میبینم جان میگیرم. خدا یا ممنونم ازت . سپاسگزارم ای مهربانترین  که پسر زیبا و سالم به من عنایت کردی.

موضوع :

شنبه 27 دی 1393 |

ماهگرد 13ام.14ام.15ام

سلام به قلپ و نفس بالنده و پسرک زیبا رویم آرشا عزیزتر ازجانم

پسرکم ماه سیزدمممممممممممممم یعنی برابر بود با قدمهای زیبایت که بر میداشتی و میومدی بغلم.

دومین ماه رمضون هم اومد و بابایی روزه هاشو گرفت. پسر ک خوشگل منم هر روز افطاری میخورد و من حال می کردم با هات. از انجا که عاشق ماکرو فر هستی همیشه صدای استارتشو که میشنوی خودشو میرسونی وقت سحر یک تکونی میخوردی که صدای آشنا شنیدی ولی نمیتونستی از خواب شیرینت بزنیییییییییی. بوسسسسسسسسس

آرشا جونم ما نوزده تیر اومدیم خونه جدیدمون و بماند که چقدر من حرص خوردم تا پولش جور شد.

اون روز تولد عمران هم بود. خاله براش کیک خریده بود و نهار که ما خونه مامان میتی بودیم خاله یک جشن کوچولو براش گرفت.

اون روز تو تمام روز خونه مامان میتی بودی. شب مامان میتی و خاله آوردنت خونه. اینقدر خوشحال شدی خونه بزرگ بود و تو اول رفتی سراغ اسباب بازیهات سبد اسباب بازیت رو خالی کردی کلی ذوق کردی.

عزیزم داری بزرگ میشی. و من عاشقتر.

خوشبختانه آلرژی به پروتئین گاوی دست از سرت برداشت و شما الان تمام فرآورده های  گاوی رو میخوری .

برات درست 5 مرداد تخت خریدیم از آپادانا و ماهگرد 14 ام با خرید تخت آغاز شد.

اولین پیک نیک با خانواده بابا رفتیم پارک کیاشهر 8 مرداد. چقدر منو اذیت کردی و میتونم بگم اصلا به من خوش نگذشت.

ده مرداد  با مامان میتی اینا رفتیم امامزاده اسحاق که با کلی حادثه همراه بود ولی در کل تو پسر خوبی بودی برات بمیرممم.

عزیزم هر روز داری فضولتر میشی. عاشق آب بازی هستی و حموم ولی نباید سرت رو بشورمممممممممممممم.چشمک

آرشا جونم پستونکات رو میگیری دستت و هی اونا رو میندازی توی دهنت و عوضشون میکنی.

من عاشق این حرکاتتم.دلشکسته

هنوز عادت بدت رو داری توی ماشین میشینیم گریهههه میکنی . توی صندلیت به زور میشونمت.عصبانی

عزیزم الان هر روز میریم بیرون با هم توی سبزه میدون دور میزنیم. توی کالسکه ات میشینی  و مردمکه از کنارمون میگذرن کلی نازت میکنن.

بستنی رو دوست داری .عزیزممممم.

بسکویت مادر رو تازه میگیری و خودت میخوری.

جدیدا بد غذا شدی و چیزی نمیخوری و من کلی غصه میخورم.

رفتیم خونه مادر بزرگ بابا. توی حیاطشون راه میرفتی ذوق میکردی. برات بمیرممممممم.

این بود خاطرات این سه ماه.

دوستتتتتتتت دارم مرد کوچک من.

 

 

 

موضوع :

چهارشنبه 19 شهريور 1393 |

آرشا من دواز ده ماهه شد

سلام گل پسرم. ماه دوازده ام با یک موضوع جالب و دردناک برای من شروع شد.

خاله سمی از نگه داشتنن استعفا داد و من مجبور شدم روز 8 اردیبهشت تو رو بزارم مهد که اگر کسی ازم بپرسه بدترین روز زندگیت کی بود میگم 8 اردیبهشت 93.

واقععا قلبم درد گرفت. وقتی اومدم دنبالت کلی گریه کرده بودی چشمات باز نمشد تا خونه اصلا به من نگاه نکردی. رسیدیم خونه کلی نازت رو کشیدم که با من آشتی کردی .

البته فقط سه رو زگذاشتمت. روز سوم دیگه انجا شیر نخوردی .

خاله سمی دوباره قبول کرد شما رو نگه داره که تا آخر ماه باز استعفا داد.

قراره ففعلا پیش مامان متی بمونی .

عزیزم دایی محمد رفتن حج عمره. برای شما  دو دست لباس سوغاتی آوردن برای بابا یک شلوار برای من یک بلوز و پلاک کعبه

دست شما درد نکنه حاجی دایی جونی.

خدا رو شکر که یکساله شدیییییییییییی عزیزم.

راستی پسرکم خونه خریدیم.

برای همین موضوع یک جشن کوچولو برای تولدت گرفتیم . بردمت آتلیه برات عکس گرفتم.البته بابات کار( برق دار شدن پروژه عضدی) داشت آخر شب رسید حتی یک عکس هم با کیکت نگرفت. (سعی کن تو خودت رو به خانواده ات ترجیح ندی پسرم.)

پسرکم مبلا رو میگیری راه میری .عاشق برنج هستی. من برای اون شکم کوچولوت بمیرم.

راستی تولد هانا جون رفتیم که ازت 17 روز بزرگتره. چقدرم منو اذیت کردی.

خیلی دوستتتتتت دارم. عاشقتم.

 

موضوع :

دوشنبه 12 خرداد 1393 |

هوراااااااااااااااااااااااا پسرم یک ساله شدهههههههههههه خداجون ممنونم

سلام به تاج سرم قند و عسلم. نفس بالنده من .

آرشا جونی تولدت مبارک با عشق

پسرکم 5 خرداد خدا ی مهربون بهترین و عزیزترین چیزی که میتونست به یک زن هدیه کنه به من هدیه کرد و من با آمدن تو مادر شدم.

از خدا ممنونم که با آمدن تو دلواپسیهایم را بیشتر کرد.

پسرکم خدا وند جهان را به عشق کسی آفرید و من امروز به عشق تو تنها پسرم روزگار را سپری میکنم.

پسرکم یادت باشد هیچ روزی کسی پیدا نخواهد شد بیشتر از من و پدرت دوستت داشته باشد و خیر خواه تو باشد.

قلب تپنده من مطمئن هستم هر روز که بزرگتر میشوی سخت گیریهای من برای تو شبیه کابوس میشو د.ولی من میدانم وقتی پسر بالغی شدی از اینکه برات گاهی عرصه را تنگ کردم حتما خوشحال میشوی چون میدانی من میخواستم بهترینها مال تو باشد.

تو پسرک زیبا روی من هستی و میدانم و مطمئنم همیشه به تو افتخار خواهم کرد.

آرشا عزیزم تو قلب منی که در بیرون از سینه ام میتپی و از قلب درون سینه من با ارزشتری.

مادرت : آزاده

موضوع :

دوشنبه 12 خرداد 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد